تبلیغات
سما 7 - خر من از کره گی دم نداشت!

مرجع کد و ابزار وب

ابزار ساخت کد پاپ آپ نیو تب



سما 7

. . . و خدای که در این نزدیکی است


مردی خری دیدکه درگل گیرکرده بود و صاحب خر ازبیرون كشیدن آن خسته شده بود.

برای كمک كردن دُم خر راگرفت، وَ زور زد، 
دُم خر از جای كنده شد.!

فریادازصاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!..

مرد برای فرار به كوچه‌ای دوید، ولی بن بست بود.
خود را در خانه‌ای انداخت، زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود وچیزی می‌شست و حامله بود. 
از آن فریاد و صدای بلند، زن ترسید و بچه اش سِقط شد.!
صاحبِ خانه نیز با صاحب خر همراه شد. 

مردِ گریزان برروی بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به كوچه‌ای فرودآمد كه درآن طبیبی خانه داشت. 
جوانی پدربیمارش رادر انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود؛ 
مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد، چنان كه بیمار در جا مُرد.!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد.!
مَرد، به هنگام فرار، در سر پیچ كوچه بایهودی رهگذر سینه به سینه شد واو را به زمین انداخت . تکه چوبی در چشم یهودی رفت و كورش كرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!

مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود رابه خانۀ قاضی رساند كه پناهم ده و قاضی در آن ساعت با #زن شاكی خلوت كرده بود. چون رازش را دانست، چارۀ رسوایی را در طرفداری از او یافت،!
و وقتی از حال و حكایت او آگاه شد، مدعیان را به داخل خواند.
نخست از یهودی پرسید: یهودی گفت:
این مسلمان یک چشم مرا نابینا كرده است. قصاص طلب میكنم.
قاضی گفت : دَیه مسلمان بر یهودی نصف بیشتر نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا كند تا بتوان از او یک چشم گرفت! وقتی یهودی سود خود را در انصراف ازشكایت دید، به پنجاه دینار جریمه محكوم شد!!

جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام..
قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است..
حكم عادلانه این است كه پدر او را زیرهمان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرود آیی، طوری كه یک نیمه ی جانش را بگیری! جوان صلاح دیدکه گذشت کند، اما به سی دینار جریمه، بخاطرشكایت بی‌مورد محكوم شد!

چون نوبت به شوهر آن زن رسید كه از وحشت سقط کرده بود، گفت : قصاص شرعی هنگامی جایز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد.

حال می‌توان آن زن را به حلال درعقد ازدواج این مرد درآورد تا كودکِ از دست رفته را جبران كند.!!

برای طلاق آماده باش! .مردک فریاد زد و با قاضی جدال می‌كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دوید.. قاضی فریاد زد : هی! بایست كه اكنون نوبت توست!.. 

صاحب خر.   كه می‌دوید فریاد زد: من شكایتی ندارم. می روم مردانی بیاورم كه شهادت دهند خر من، از کره‌گی دُم نداشت...!!!

 " کتاب کوچه، احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور 1395 ساعت 08:17 ق.ظ توسط حمید بهشتی نظرات | |

قالب : پیچك